امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره

امیرحسین کوچولو

تی تیش جدید+مهمون کوچولو

1391/4/18 22:46
نویسنده : آبجی بزرگه
693 بازدید
اشتراک گذاری

سلام 

از وقتی وارد شش ماهگی شدم لباسام برام کوچیک شدن...

این شد که در 6ماه و2روزگی به اتفاق مامانی و آبجی رفتیم برای خرید تی تیش...

چه پروژه دوست داشتنی هست این خرید تی تیش...

من عاشق خرید کردنم...

تو مغازه اصلا اذیت نمی کنم و حتما به عروسکهای اونجا هم نگاه نمی کنم...

فقط چشمم به تی تیشاییه که دارن برام انتخاب می کنن...

و دل تو دلم نیست که بریم خونه و من بپوشمشون...

خونه که رسیدیم مامانی لباسهام را بهم داد تا باهاشون بازی کنم...

منم هی ذوق می کردم و نگاهشون می کردم...

و برعکس همیشه که با پوشیدن لباس گریه می کنم....

وقتی یکی از لباسهایی که تازه خریده بودم را پوشیدم کلی ذوق کرده بودم....

اینم چند تا عکس از لباسهای جدیدم .....

آبجی عاشق این عکسم شدهعینک

می بینین چقدر ذوق کردمقلب

اینم یه عکس هنری از نیم رخمخجالت

اینم من و بقیه تی تیشام و جیغی که از ذوقم دارم میزنماز خود راضی

 

چند روز بعد رفتم تا واکسن 6ماهگیم را بزنم...

با لب خندون و درحال نانای کردن و آواز خوندن وارد درمانگاه شدم....

و با کارهام توجه همه را جلب کرده بودم....

خانومه نی نی شو داده بود به مامانش و داشت بامن بازی می کرد...خجالت

منم هی دلبری می کردم و براش می خندیدم و نانای می کردم....

خلاصه نوبت من شد و جفت پاهامو اوف کردن....

و من با چشمهای گریون از درمانگاه اومدم بیرونناراحت

روز اول از آبجی خبری نشد و مامانی تهنایی مراقبم بود....

شب 2درجه تب داشتم و مامانی تا صب پاشویه ام می داد...ناراحت

فردا بعداز ظهر رفتیم خونه آبجی تا مامانی دست تنها نباشه...

یکم با آبجی بازی کردم و بعدش آّبجی یه نی نی کوشولو را دعوت کرد خونشون...

نی نی کوچولو که اسمش پوریاهستش 1ماه و 5 روز ازمن بزرگتره ...

اونم مث من نمی تونست تهنایی بشینه و مث من سینه خیز می رفت...

در لحظه ورود پوریا من حسودی کردم و می خواستم برم بغل مامانش...

بعدشم غریبی کردم و تو بغل مامانی قایم شدم...

اما بعد شروع کردم با آواز خوندن و عروسکم را دادم پوریا باهاش بازی کنه...

اما پوریا مشغول خوردن عروسکم شد و من که ترسیدم تموم بشه هی جیغ زدم تا پس بگیرمش....

مامان پوریا هم عروسکش را داد تا من باهاش بازی کنم و دعوامون نشه....

و باز پوریا فک کرد الان عروسکش را می خورم و تموم میشه و می خواست ازم بگیرتش....

خلاصه بعد از اینکه از خوردن عروسکهای همدیگه خسته شدیم ...

چند تا عکس دونفره برای یادگاری انداختیم...

تا یادمون بمونه یه روزی تو شش ماهگی من و هفت ماهگی پوریا باهم دوست شدیم...

پوریا منو نزنیااااااااااااانگران

نمی دونم چرا انقدر از گوشای من خوشش اومده بودسوال

پوریا همش حواسش به من بود و منم در حال شیطنت کردناز خود راضی

هروقت آبجی منو صدا میکرد پوریا به من نگاه می کرد و هروقتم پوریا را صدا میزد من به پوریا نگاه می کردم و اینطوری یه عکس دونفره که هردو به دوربین نگاه کنیم گرفته نشد.نیشخند

اینجا هم پوریا ذوق کرده و می خواد بره بغل زن عموش(آبجی)و من دارم نگاهش می کنمقلب

خلاصه که هردومون خسته شدیم و من خوابیدم و پوریا هم رفت خونشون تا بخوابه...

فردا هم صب زود رفتیم خونه آّبجی...

و از اونجایی که شب قبل به خاطر امتحان داداش حمید ، آبجی نتونسته بود بخوابه کلی حالش گرفته شد...

یکم باهام بازی کرد و بالاخره وقتی من ساعت 1 خوابم برد اونم کنارم خوابید....

و ساعت 3 که من بیدار شدم اونم مجبور شد بیدار بشه...

هی آبجی جون چند روز دیگه که نی نی بیاد دیگه خبری از خواب نیستااااز خود راضی

از اونجایی که امکان نداره آبجی ومن پیش هم باشیم و عکس نندازیم ....

و با اینکه داریم سعی می کنیم پست طولانی نشه ....

اما نمی تونیم از عکسهای اون روز که یادگاریه از ایام طفولیت اینجانب بگذریم....

پس بریم و عکسهای اون روز را باهم ببینیم.....

هه برای اولین بار بیسکویت شکلاتی خوردم که خیلی هم خوشم اومده بودخوشمزه

من در حال نانای کردن خجالت

در حال بازی دالی موشه با آبجی که این روزا یکی از بازیهای مورد علاقم شدهقلب

با اینکه خیلی دوست داریم پست را تموم کنیم....

تاهم شما خواننده عزیز خسته نشین و بدون نظر بذارین و از وبم فرار کنین...

هم آبجی خسته نشه و نی نی یه وقت عصبانی نشه و اذیتش کنه...

فرداش قرار شد آبجی بیاد خونه ما و اونجا باهم بازی کنیم...

و تو یه بعدازظهر تابستونی قشنگ من رفتم حموم تا آب بازی کنم...

منم مث خیلی از نی نی های دیگه عاشق آب بازی هستم...

و برای رفتن به حمام ذوق و برای بیرون اومدن از حمام اشک می ریزم...متفکر

بعد از حمام هم طبق معمول کلی گریه کردم که چرا من را از حموم بیرون آوردن...

بعدش آبجی و من و داداشی باهم رفتیم فروشگاه ...

بعدشم چون نیمه شعبان بود و خیابونا چراغونی شده بود یکم من و گردوندن و بعد رفتیم خونه....

هفته اول از شش ماهگی من هم با تموم شدن اون شب تموم شد و وارد هفته دوم شدم...

پی نوشت: امروز 4 ماه و 10 روزگی نی نی آبجی بودش و همین جا دمیده شدن روح تو وجود کوچولوش را هم به نی نی ،هم به مامان و باباش تبریک میگم و امیدوارم روحش همیشه پاک و شفاف مث همین امروز بمونه .ماچ

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (3)

عمه جون
23 تیر 91 22:08
مبارک باشه تی تیشت ولی من که نتونستم عکساتو ببینم
مامان شینا
7 مرداد 91 19:14
سلام دوست عزیز چه نی نی نازی دارید ماشالا
مامان آرسن
8 مرداد 91 13:03
تولدت مبارک امیرحسن جونم منم لینکت کردم